تبليغاتX
آقای جـِکیسُن

آقای جـِکیسُن

ما وحشیها ذهنمان مغشوش است

روح انداز

 

 شعر عامیانه

 

یه مشتم به دَر خوردو

یه مشتم به سر ِ مَشتی

 

این چراغای تو آسمون، تو نماز خونه ی پر هیبت

حاجی رو نشونم دادن

 

یه مشتم به پنجره خوردو

یه مشتم به دیوار

کشون کشون اونو بردن به ساحل

 

 چراغای تو آسمون

عکسشون تو وان روسبیا افتاده بود

کاش عکسشون تو نماز خونه ی پر هیبت میافتاد

 

رو کاشیا وقت اذان مغرب

 

یه مشتم بگـُل خوردو

یه مشتم به دیو ِ یه چشم

گفتم که پنجره ها رو باز کنم

حال و هوای یه عشق تو سرم بود

تاریکی تو نماز خونه ی پر هیبت راه نداره

به چراغای آسمون قسم

که الهه ها تو مسیر جنگلی

نگهبانارو به  مغازله پشت پرچینا میبردن

 

یه مشتم به کوزه ی شراب خوردو

یه مشتم به مسیح

به مسیح قسم

که نندازم تو بغل ِ زنا روح اندازمو

 

یه مشتم به کاپوت ماشین خوردو

یه مشتم به کله ی پوک و قلمبه

نگفتی که جانور وحشی رو باید به خانه برد !! 

 

حال و هوای عشق

زن ِ در ریگ بیابان و سر گرفته بود

 

یه مشتم به روح و سر جالیز رفت

یه مشتم به سوگواری ابلیس خورد

یه مشتم به قاب پنجره خوردو

یه مشتم اسب وحشی رو

از سرکشی انداخت

حالا نوبت بارونه

که با باد بیادو

بخوره تو سر گلابدون

 

یه مشتم تو هوا چرخید..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 13:12  توسط آقای جکیٍسن  | 

شعر عامیانه

 

اون قلتشنه خودشو انداخت تو بغلمو گریه کرد    

 

 

 

یارو قـُلتشن بود

کنار اون الک دولک ایستاده بود

اون قلتشنه مسئول این درگیری بود

خودش به خودش لعنت میفرسته

صورت و گوشاشو مث سبزی پلو،

 بین ِ دندونای سفیدم میزارم

حظ کردم از اینکه خورشید، رو کله اش میتابید

 

یه دوتا قوطی در دارُگرفته بودُ

خودشو با اون زنه سرُ ته کرد تو قوطی

ما که بچه بودیم هیچی حالیمون نشد

پلیسه اومد گفت جریان چیه بچه ها

یه شایعاتی شنیدم

تا تونست از ما بازجوئی کرد

اون یارو قلتشنه

 کنار الک دولک بچه ها چی میکرده ؟

 

هیچکدممون حرفی نزدیم

اون قلتشنه تو قوطی در دار،

 چُمباتمه زده بود و میخندید به  ماوقع

ما هم به ماحتتش میخندیدیم

 خودشو گرد کرده بود، تو قوطی حلبی

سینه ی اون زنه تو دستاش

وسط اون جاده

 تو اون اوضاع،

شاید نور ربانی رو برهنه کرده بود، اون قلتشن .

ما که تا اون موقع زیارتِ  زنا رو نکرده بودیم

پای راستمون همینطور رو هوا خشکیده بود

مث بلند گوی مسجد با بانگ اله اکبر افتادیم رو خط افق

سرو گردن زنی کشیده

با شانه های رنگارنگ .

من که حاظر نبودم اون قلتشنو لو بدم

روزی براش آب آوردم

با یه چوب ِ نی ِ دراز تو قوطی .

 

اون قلتشنه

 با سینه ی اون زنه تو دستاش.

 

 شاید اونا روح ربانی رو برهنه کرده بودن وسط جاده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 16:47  توسط آقای جکیٍسن  |